|
موضوع: شعر |
27/11/1383 | ||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||

بدنی پر از جراحت پنهان و آشکار...
دهانی خونين
که يک بار به تبسمی فرخنده
دسته گلی پيشکش آزادی هديه کرد...
چشمانی باز _با نگاهی ثابت...
اين منم افتاده در کوچه پس کوچه های < فورست گيت >لندن؟
من اما در ميهنم هستم همچنان که
پرسه می زدم و _ پرسه می زنم هنوز
خيابان های پر از نارنج شهسوار را
همچنان که
نفتکش ها را نگاه می کردم و _ نگاه می کنم هنوز در بندر آبادان
همچنان که
در فوزيه تهران٫با دوستان٫کشته شدگان انقلاب را می شمرديم
و _ می شمرم
همچنان که شاعر بودم و _ شاعری هنوز بدون کتابم
همچنان که
دختر و پسرم به زندان شيراز افتادند و _ در زندانند در تبريز
همچنان که
همسرم خودکشی کرد در مشهد و _ خودکشی می کند در کرمان.
مادرم?.....در زاهدان از غصه دق کرد
و پدرم?
دستفروشی روشنفکر که از پنجره انبار کتابهاش در اصفهان
به جهانی می نگريست تهی از شقاوت.
در کوچه پسکوچه های مه گرفته < فورست گیت > لندن٫ شاعر!
جسد پناهنده ای روی زمين است _ پليس ها دور تا دورش جمعند
تو نیستی
تا دستهایم را بگیری
و راه بیافتیم سمت میدان
تو نیستی
آنقدر مرا بچرخانی
تا گوشه ای بایستیم
و بعد چای تخم مرغ سیب زمینی آب پز
و گرمای سماور و ذغال روی سینه ی من
تو نیستی
در موهای ژولیده ات دست ببری
به من تکیه بزنی
و شعرهای نقد پهلو بریزی
تو نیستی تا کتابی روی من بگذاری
و در صفحه ی اول آن بنویسی:
به: غزاله خانم بزی.....