هنجار شكني مورسو ابتدا نا آگاهانه بود به د ليل خصوصيات شخصيتي اش.او به خاطر صداقتش با جامعه نا هماهنگي دارد جامعه اي كه همه در آن به دروغ و ريا مشغولند.مورسو همانطور كه هست خودش را نشان ميدهد و چنانكه هست زندگي مي كند.او قيد وبتد هاي اجتماعي و مذهبي را به راحتي از دست و پاي خود باز مينمايد.مورسو عواطف را عاداتي بيش نميداند از نظر او مادرش در سراي سالمندان گريه مي كند چون به او عادت كرده پس از چند ماه اگر ميخواستند او را ازسراي سالمندان بيرون بياورند باز هم گريه مي كرد باز هم به خاطر تغيير عادت. مورسو تنها در زمان حال مي انديشد و به اين دليل عاطفه و دوست داشتن را نوعي عادت ميداند و براي اينكه عادت مادرش را به هم نزند در آخرين سال اقامتش به سراي سالمندان نميرود.همانطور كه كامو در كتاب افسانه ي سيزيف مي گويد"به آنچه كه ما را با برخي انسانها وابسته ميكند نام عشق ندهيم"اينجا نيز تصويري كه مورسو از عشق مي دهد همين است.مورسو انسان قرن بيستمي است كه كاملا با صداقت رفتار مي كند و به همين دليل با جامعه خويش بيگانه است. به تعبيري ميتوان گفت مورسو مسيحي است كه در قرن بيستم ظهور كرده . مورسو نيز چون مسيح مرگ خويش را پذيرفت او آنقدر نا آگاهانه به زير پا گذاشتن هنجارهاي اجتماعي مبادرت ورزيده كه خودش را گناهكار نمي داند بنا بر اين لزومي در گرفتن وكيل نمي بيند مورسو معصوم نيست يك جا دروغ ميگويد و آدم هم مي كشد و اين تفاوت او با مسيح است.