دست کودکی ام را گرفتم و به خیابان دویدم
بی آنکه بدانیم فریاد زدیم : آزادی
هفت سالگی ام خط های سرخ کشید بر درس های کتاب فارسی
شب نامه های بسیار بر دیوارهای شهر چسباندند
از پله ها و راهروها گذشتی به ملاقات خویش
یک پنجره یک گوشی
و ساعت مچی تو غرامت تیربارانت
با صدای انفجار برخاستیم
خاطراتمان را زیر چرخ های تانک جا گذاشتیم
و از آن پس خیابان نبود
تنها خانه بود و خون
بی چرخ خیاطی من
که تکه هایش ترکش عاشقانم شد
و آنگاه مردی که عاشقش بودم
فریاد زد:پاهایم کو؟
مردانی یاد دست های مرا بر شال گردن هایشان بوسیدند
و انتظار آمد و رفت
روز بازگشت ای کاش رقصیده بودم
اکنون اما
هر شب
در بستری از شعرهای هزارساله ی همسرم می خوابم
و صبح در جواب بوسه اش خواهم گفت:
عزیزم من مرده ام مرا تشییع کن
چادر سفید مادر بزرگ پر پر شد
من در رنگ روزگارمان پیچیدم
دخترم
به خاطر من و مادر بزرگ
فریادی شو
در آسمان بپیچ
روی سرم خراب می شود
هر شب خانه ام
صبح بر می دارم حافظ را
و می دوم به خیابان
که می خواهد مرا ببلعد
اول حافظ نگاه می کنم
شاید از بالکنی
پیراهنت برایم دست تکان دهد

