تبليغاتX
اتاق ملاقات
 

       نشسته ای    ساکت  ، زیبا  ، صبور
       نمی دانم از کدام دوره ی زمین آمده ای
       که با اینهمه جوانی ! 
       لبهایت طعم دریا دارد
       چین های دامنت را بالا می روم
       باز با کدام آغوش هرزه    هم شده ای
       که تنت اینقدر داغ است؟
       ...
       هزاران سال منتظر شما هستم
       با موهای خیس و
       دسته گلی به رنگ خودم
       می گذرید و در آغوشم نمی گیرید
       چون از من می روید:
       پستان هایم کویر شده است

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 10:41 توسط غزاله حسین زاده |

 the doves

 

چندي است كبوتري روي پنجره ي دستشويي آپارتمانم لانه كرده .آيا مي شود به اين كبوتر گفت از اين زندگي كه در چنين مكاني ساخته اي بهتر بود مي مردي و جان ناقابل خود و دو جوجه ي نازنينت را  در راه مبارزه با ظلم گربه ها فدا مي كردي؟چرا كه اينجا زندگي ات بوي ناخوشايندي مي دهد .آيا مي شود به اين كبوتر گفت حالا كه باغي با درختان سربه فلك كشيده اين اطراف نيست پس بمير اما در پنجره ي كوچك توالت لانه نكن؟چرا كه مرگ بهتر است از اين زندگي نه چندان زيبا .من نمي توانم اين را بگويم .براي من زندگي زيباست هر جا كه باشد و به هر شكل .

مدتي است مرگ پر بسامدترين پديده ي جهان شده است .ماهواره تلويزيون راديو و اينترنت به هر جا سر مي زني سخن از مرگ است و كشتن.چند روز قبل به وبلاگ جناب سيروس شاملو سر زدم همان فرزند خلف بلند قله ي ادبيات ايران احمد شاملو .روي مطلبي كه در باره ي اكبر محمدي در وبلاگشان بود كامنتي گذاشتم در باب زيستن و ايشان هم پاسخي به من دادند. در واكنش به پاسخ ايشان چند سطري نوشته ام كه بد نديدم آنرا در وبلاگ خودم هم بگذارم .

نويسنده: غزاله حسین زاده

سه شنبه 10 مرداد1385 ساعت: 19:22

به راستی که در این دیار چیزی که ارزش ندارد جان انسانهاست. حیف نیست آدم زندگی را که فقط یک بار در اختیارش قرار می گیرد اینطوری از دست بدهد برای همین است که مدام به خودم می گویم بی خیال, تو هم مثل همه سرت را بینداز پایین و زندگی ات را بچسب چون زندگی با ذلت بهتر است از مردن برای این مردم بی تفاوت.آقا سیروس از این اظهار نظر ابلهانه عصبانی نشوید من بسیار دیده ام کسانی که همه چیز حتی جانشان را بر سر اهداف والایشان باخته اند در حالیکه این جانبازی نه تنها چیزی را عوض نکرده بلکه.... پس می گویم هیچ چیز برای آدمی بیش از زندگی نمی تواند ارزشمند باشد حتی آزادی و .....

وب سايت

 

نويسنده: سیروس شاملو

چهارشنبه 11 مرداد1385 ساعت: 11:25

غزاله ی عزیز
نظر شما محترم است اما اجازه بدهید بگویم « تازه‌گی ندارد!». خود قضاوت کنید اگر بیش از برخی خفته‌گان بوی مردار می‌گیرد. میلیونها آدم روی این کره خاکی هستند که چون شما به زندگی اسیرانه خو می‌کنند پس تنها هم نیستید.
اما من هنوز درک نکردم شما برای چه می‌نویسید. اگر قصد شما سر به راه کردن همان اقلیت ناچیزی‌ست که به افق‌های شاعرانه‌تری نیاز دارند در این کار شاید توفیقی به دست نیاورید. بهتر است دیگر ننویسیم

 

سيروس عزيز اگر قرار باشد نوشتن شما باعث از بين رفتن و پايان زندگي تان شود همان بهتر كه ننويسيد به نظر من زندگي ارزشمندترين و پر معنا ترين و بزرگترين پديده ي آفرينش است و در هر شكلش زيباست.براي من استشمام بوي مردار زندگي به مراتب دلپذيرتر است تا عطر دل انگيز مرگ و نيستي.اگر قلم شما به عدمتان بيانجامد حماقت است كه آنرا زمين نگذاريد.اكبر محمدي و امثال او اگر عميق تر به زندگي نگاه مي كردند مثل خيلي هاي ديگر كه تاب بوي مردار زندگي در اسارت را نداشتند كوله بارشان را مي بستند و خيمه ي بودنشان را در دياري ديگر مي زدند .من مي گويم خاك و وطن و عقيده و دين و...كه مردم فلسطين و لبنان به خاطر آن چندين نسل به خون خود در مي غلتند اگر چه بسيار ارزشمند است اما نه آنقدر كه اينهمه فرايند زيستن يك قوم را تحت تاثير قرار دهد .مهم بودن است و بودن را در هر شرايطي دلپذير كردن .اين كه كجاي اين زمين باشي مهم نيست .اگر جايي متولد شده ايم كه زندگي مان بي سبب بوي مردار مي گيرد مي توانيم پا روي يك سري مسائل حاشيه اي بگذاريم و جاي ديگري را براي زيستن برگزينيم.و اگر نمي توانيم حداقل بمانيم و زندگي را بي جهت از كف ندهيم.چرا كه مردار زندگي مي ارزد به تنديس زرين و مدال غرورآفرين مرگ.البته اين اعتقاد من است .انتخاب ميان مرگ غرور آفرين و زندگي مرداروار بستگي به خود فرد دارد .كساني هستند كه مرگ را ترجيح مي دهند و من به انتخاب آنها احترام مي گذارم اما تحسين شان نمي كنم و ازشان اسطوره نمي سازم.حالا هدفشان هر چه باشد اعتقادات ديني و اخلاقي يا چه مي دانم آزادي و دموكراسي و حقوق بشر.من مبارزه در راه هدف را تحسين مي كنم اما تا جايي كه رويارويي با مرگ در ميان نباشد.مرگ كه روزي خواه ناخواه به سراغمان خواهد آمد پس چرا ما پيشاپيش به استقبالش برويم؟

من دلم مي سوزد براي جوانهاي پرشور و پر انرژي كه در سنين خاصي تحت تاثير يك سري احساسات قرار گرفته و جانشان را فداي اهداف افرادي مي كنند كه خودشان خوب واقفند به ارزش بودن و هيچگاه خود را در خطر مرگ و نابودي قرار نمي دهند. در همين كشور خودمان اكثريت كساني كه جانشان را از دست دادند جوانان پرشوري بودند كه از شهرت و اهميتي برخوردار نبودند .چرا هيچ يك از سران گروه ها و نهضت ها و سازمانها به جوخه ي اعدام سپرده نشدند؟! زيرا آنان پي به اهميت بودن و زيستن برده بودند و تنها با تهييج افراد بي تجربه و قرباني نمودن آنان خود را به اهداف خير يا شرشان نزديك مي كردند .در گويش محلي من ضرب المثلي هست كه مي گويد:دستي را كه نمي توان بريد بايد بوسيد.حالا كه نمي توان اسرائيل را از بين برد و فلسطين را پس گرفت پس بايد زندگي را برداشت و رفت جايي ديگر.حالا نيوزيلند يا هر كجاي اين كره ي خاكي.اگر چه سخت است اما بهتر از اين است كه چندين نسل قرباني شوند و در ترس و جنگ و آتش و خون روزگار سپري كنند.حالا كه قوم يهود مي پندارد در اورشليم به خدا نزديكتر است اگر من جاي فلسطيني ها بودم خانه ام را مي بخشيدم و مي رفتم به گوشه اي ديگر از زمين.مگر نه اينكه اينها هم مسلمانند و پايبند دين و خدا و غيره...پس هر كجا باشند خدايشان كه برايش مبارزه مي كنند هست.چه اورشليم چه آلاسكا و چه نيوزيلند.و به علاوه آنجا زندگي هم خواهد بود زيباتر و دلپذيرتر.قبول كنيد كه اگر هر كسي به جاي صرف انرژي و وقت و در نهايت جان خود بر سر چيزهاي ساده و پيش پا افتاده بنشيند و با تعمق به ذات هستي و آفرينش بيانديشد نه تنها صلح برقرار مي شود بلكه بسياري از مشكلات بشر حل شده و رازهاي سربه مهر آفرينش گشوده خواهد  شد .اگر اكبر محمدي هم جان نازنينش را برمي داشت و مي رفت جايي كه براي جان انسانها ارزش قائل مي شوند حالا مي توانست مثل شما و من بنويسد و به قلمش و توانايي ذهن و خلاقيت روحش افتخار كند و بوي مردار زندگي ديگران را به رخشان بكشد .

باور كنيد سيروس عزيزم  باور كنيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:8 توسط غزاله حسین زاده |

 

Jimi Rand

برگردان: غزاله حسين زاده

 

 

در آينه نگاه كردم

چه ديدم؟

نه سياه نه سپيد

فقط من! تنها من!

 

صورتي سياه مثل زغال

با چشمان روشن درشت

و دندانهايي همچون زنبق هاي سپيد درخشان

آري در آينه نگاه كردم

چه ديدم؟

مردي كه برايم عزيز است

دماغ كوتاه پهن

لبهاي  كلفت

و موهاي فر فري سياه

مردي كه من هستم

آه  در آينه نگاه كردم

چه ديدم

مردي ديدم به غايت زيبا

بايد خودم باشد اين مرد!

اگر شما در آينه نگاه كنيد

چه مي بينيد؟

 ممكن است سياه ببينيد

 ممكن است سپيد ببينيد

اما مرا نخواهيد ديد

نه آقا ي من!

 مرا نه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:34 توسط غزاله حسین زاده |