اين چندمين بار بود كه دستي چاقو را فرو مي كرد توي شكم زن و صداي خنده ي زن تكه تكه مي شد و توي قايق پر از شب محو مي شد. و بعد كلمه ي پايان نقش مي بست روي صفحه. هر بار” غزل” كيميايي را مي ديد بيشتر مي تر سيد از خودش از برادر بزرگش و از ستاره.قابيل را به ياد آورد و هملت را دوباره از كتابخانه اش برداشت. زني توي آلبوم نشسته بود حدود سالهاي 1300 اسمش ربابه بود يا عصمت. شوهرش از آن مردهايي كه به كون خودشان هم شك دارند.مهرش حلال جانش آزاد.سه ماه و ده روز بعد حسن آقا برادر عذب حاجي عقدش كرده بود اما از شانس بد يا شايد به قول اهل محل نفرين حاجي گرفته بود و حسن آقا سل گرفت و سر يك سال از دنيا رفت.
حميد خنديد و دستش را لاي موهاش برد"حالا ميگي من و اميد هم بايد همديگه رو بكشيم يا تو رو؟"
"زر نزن بچه, من فيلم را از ديدگاه اسطوره شناسي نقد مي كنم حرف شماها نيست."
ستاره زير لب زمزمه مي كرد:" اميد كجاست/ تا خود/ جهان/ به قرار/ باز آيد؟"
"تو كه زنش نيستي .تازه بعضي ها برادرشون مي ميره زنشو ميگيرن."
" وقتي مي ميره. اميد كه نمرده"
" اگه اعدامش كنن چي؟"
" باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد؟"
حميد، دست، مو، ستاره، پيراهن، پا،فرياد، چاقو و خون خون خون. ستاره را بكشم يا حميد؟ كدام بهتر است خواننده ي عزيز؟ صبر كنيد انگار در ميزنند. از لاي در نگاه مي كنم ستاره است در را باز ميكنم مي آيد تو مضطرب است خيلي ترسيده .انگار گريه هم كرده.مي گويد خواهش مي كنم كاري كن كسي كشته نشود. مگر هميشه يكي بايد بميرد؟ هابيل يا غزل يا چه ميدانم حسن آقا.خب جور ديگري تمامش كن.اصلا كاري كن اميد آزاد شود.راه افتادم با ستاره توي شب خيابانهاي سرد تا اوين رفتيم و اميد را كه توي سرما با يك پيراهن نازك خودش را تا لونا پارك رسانده بود سوار كرديم.
Conrad Potter Aiken – 1899 - 1973
برگردان : غزاله حسین زاده
آهنگ تر از آهنگ بود
آهنگی که با تو شنیدم
نان تر از نان بود
نانی که با تو قسمت کردم
بی تو اکنون همه چیز غم انگیز است
زیبایی ها همه مرده
دستانت را دیدم
که چگونه لیوان را لمس میکرد
سر انگشتانت را وقتی که میز و ظروف نقره ای را...
محبوبم ! اینها تو را به خاطر نمی آورند
اما هنوز رد تو بر آنهاست
از اینرو در دلم هنوز
راه میروی میان اشیا
و متبرکشان می کنی با دستها و چشمهات
اینها همیشه در من اند ـ در دلم
چرا که روزی تو را شناخته اند
زیبای فرزانه!
اينروزها تمام وجودم در انتظار خلاصه شده است، انتظار اينكه تلفن زنگ بزند و كوچولوي خودم بگويد:الو.....و من بگويم:غزاله......و بغضم بشكند و سير گريه كنم آنقدر كه تمام شور بختي هايم تمام سادگي هام و آنقدر كه تمام معصوميت هاي آزار دهنده ي من...........و صبوري مغزم را سوهان مي كشد اي كاش چيزي توان تسكينم را مي داشت چگونه مي توان به مرگ فكر كرد وقتي زندگي جايي كنار خزر در جنبش است؟ چگونه؟
انگار پشت در اتاق عمل منتظرم، گويي منتظر اينكه كسي بيرون بيايد و بگويد:تمام،سخت است انتظار كشيدن پشت در اتاق عمل خويش،دلم مي خواهد نعره اي بر كشم نعره اي. هيچ نعره كشيده اي غزاله؟ هيچ چيزي هزارتوي ذهنت را درنورديده است تا به مركز آن برسد مثل سوزني و بكوبد تا گريه و اشك امانت را ببرد هيچ هوس نكرده اي كسي بگيرد و استخوانت را با مشت و لگد خرد كند جاده كه يادت هست؟ وقتي كه زامپانو پي به خوي وحشيانه خود برد پي به بيدادي كه در حق جلزمينا مرتكب شده بود چه حالي پيدا كرد، دستي دستي پاپيچ چند لات ميخانه دار شد تا او را بزنند آنقدر كه شايد كمي تسكين يابد، اما رسيدن به اين حالت چيزي را عوض مي كند؟ معصوميت آن دخترك را ،زندگي آن دخترك راباز مي گرداند؟ هرگز هرگز غزاله ما در اين جهان آنقدر تنهاييم و آنقدر كوچك كه ريزترين اشتباهاتمان هرگز جبران نمي شود ما روي مويي معلقيم من ديده بر ديده ات دوخته صدايت ميزنم و تو همش به سقوط فكر ميكني تو در اشتباهي شيرينكم،اشتباه.وقتي نام مسيح به ميان مي آيد همه به صليب فكر مي كنند ومن به همه چيزش فكر مي كنم الا صليب،بكوش اين مهم را دريابي بكوش.
فرق من و تو غزاله اين است كه تو تنت كار مي كند من فكرم ما بايد هر دوتايشان را به كار اندازيم از پوچي و روز مره گي خود را بيرون كش ..........زاده شو دختر زاده شو و نترس از اين رحم سياه و تنگ خود را بيرون كش در اين هواي تازه جهاني منتظر است زاده شو و نترس ديوي پيشاپيش تو دهن نگشوده است اين جرنگ جرنگ صداي خنجر عياران نيست قابله است در كار زاياندن. زاده شو .
دبي كارنگي ( Debbie Carnegie)
برگردان : غزاله
به محض اينكه
به محض اينكه به حرف آمدم، به من گفته شد گوش بده
به محض اينكه توانستم بازي كنم، كار كردن را به من آموختند
به محض اينكه شغلي پيدا كردم، ازدواج كردم
به محض اينكه ازدواج كردم ، بچه ها آمدند
به محض اينكه آنها را دريافتم،تركم كردند
به محض اينكه ياد گرفتم زندگي كنم،زندگي پايان يافته بود
موهاي سياه و نسبتا بلند مهرزاد ريخت روي صورت گلاره و دستهاي گلاره رفت لاي موهاي پر پشت و سياه و از آنجا لغزيد روي صورت و سينه ي پشمالوي مهرزاد مثل شاخه ي ياسي كه با وزش نسيم در تاريكي تكان مي خورد.دستش را حلقه كرد دور گردن مهرزاد وسرش را فرو برد توي موهايش چقدر آرام بخش است تاريكي اين خرمن موهاي سياه. تا به حال به مرد ريشو و مو بلند فكر نكرده بود چشمهايش را كاملا باز كرد تا شايد چيزي ببيند اما سياهي موها نمي گذاشت.بو كشيد و سر شار لذت شد و آرزو كرد كاش همين جا لاي اين موها مي مرد. وقتي مهرزاد اسمش را صدا زد انگار توي دلش دهها پروانه يك دفعه به پرواز در آمدند و به هم خوردن بالهاي ظريفشان درون دلش را لرزاند.از آن روزهاي قله ، برف ، و آشنايي شش ماه گذشته بود و در اين مدت گلاره خوب دريافته بود حسي به مهرزاد دارد كه تا به حال به مردهاي ديگر نداشته بعد از شوهرش گلاره كمتر مردي را پسنديده بود اوايل فكر مي كرد دچار افسردگي شده اما با آمدن مهرزاد دوباره آن احساس خوشايند و آن مور مور شدن ها و آن بال زدن پروانه هاي دلش را تجربه كرده بود و حالا پس از ملاقاتهاي مكرردر شهر و شام خوردنها ي بسيار در رستوران و نشستن در كافي شاپ چهار هفته ي متوالي بود كه پنج شنبه ها مهرزاد دوري راه را بهانه كرده و شب را در خانه ي گلاره مي گذراند تا فردا صبح راحت تربه بقيه اعضاي گروه ملحق شوند . مهرزاد با همه ي مردهايي كه تا به حال گلاره ديده بود فرق داشت اولين بار كه به خانه ي گلاره آمده بود بعد از خوردن شام و كمي از اين در و آن در صحبت كردن و ابراز محبت هاي مستقيم و غير مستقيم خيلي مودبانه يك ليوان آب خواسته بود بعد كيفش را برداشته و اعتراف كرده بود كه زيبايي گلاره آنقدر او را تحت تاثير قرار داده كه به سختي مي تواند خودش را كنترل كند و بهتر است زودتر برود و رفته بود . از صورت جذابش گذشته شخصيت متين و آرام و طرز فكر و صحبت كردنش حقيقتا دل گلاره را برده بود. خلاصه براي اولين بار مردي را مي ديد كه همه ي چيز هايي كه برايش مهم بود را يكجا داشت خوش فكر، مودب، خوش تيپ،خوش صحبت، مهربان دست و دل باز و.....
گلاره احترام زيادي براي او قايل بود زيرا اولين شبي كه در خانه اش به صبح رسانده بود تنها به نوازش و چند بوسه و كلام عاشقانه بسنده كرده بود و وقتي امتناع او را از ادامه اين كار ديده بود خودش را جمع و جور كرده، يك ليوان آب و بعد گفته بود :_خب باشه من ميرم اون اتاق مي خوابم .گلاره خوشحال بود كه توانسته خودش را در چنين شرايطي حفظ كند اگر چه دلش يك رابطه ي كامل مي خواست اما انگار از چيزي مي ترسيد شايد شرم بود يا ترس از گناه يا شايد عادت كرده بود پا روي خواسته هايش بگذارد خودش هم نمي دانست چرا نه مي گويد.
هفته ي بعد و باز موها و دستها و حرفها و در نهايت يك ليوان آب و _” باشه وقتي تو راضي نيستي اصرار نمي كنم تو روي تخت بخواب من ميرم پايين”و هفته ي بعد هم به همين ترتيب . گلاره با خودش فكر ميكرد عجب مرد با شعوري چقدر متمدن و خوددار است حالا كاملا عاشقش شده بود و سرش پر بود از فكر او گاهي فكر ميكرد شايدزن ديگري را دوست دارد يا شايد آنقدر رابطه دارد كه چشم و دلش پر است يا شايد مرا امتحان مي كند يا از آن مردهاي مغرور است كه مي خواهد مرا به جايي برساند كه خودم پيشقدم شوم يا شايد ناتواني جنسي دارد و به همين علت تا به حال مجرد مانده. حتي يك بار از مهرزاد پرسيده بود كه چطور اينقدر راحت به خاطر او از خواسته خودش مي گذرد و مهرزاد گفته بود كه براي او سكس مثل يك ليوان آب است و گلاره منظورش را نفهميده بود.بالاخره آن شب كه گلاره سرش را روي بازوي مهرزاد گذاشته بود و دست لاي موهايش مي برد و مرتب از خودش تعريف مي كرد كه من زني قوي هستم و تا خودم نخواهم كسي نمي تواند و........مهرزاد با خونسردي لبخند زد و گفت:
_ من اگه بخوام تو نمي توني مانعم بشي
_پس خودت نمي خواي؟
_خب معلومه
_تو ميخواي من پيشنهاد بدم بعد بگي خودت خواستي
مهرزاد سرش را از روي صورت گلاره برداشت و عقب برد و موهايش را تكان داد طوري كه صورت گلاره را كاملا موهاي سياه پوشاند بعد خنديد نه ناله كرد يا شايد فرياد زد و گفت:_شما زنها همه تون مثل هم فكر مي كنين نه عزيزم من........
_پس تو ناتواني جنسي داري
مهرزاد بلند خنديد و گفت: من نمي خوام تو مريض بشي
_مگه تو مريضي؟
_آره
گلاره تقريبا مطمين بود كه جواب مهرزاد چه خواهد بود اما باز هم پرسيد:
_چه مريضي نكنه ....
_آره
_خالي ميبندي منو گذاشتي سر كار
_نه جدي ميگم با يكي رابطه داشتم .....
گلاره بغض كرد و سرش را فرو برد توي موهاي سر و سينه ي مهرزاد و هق هق كنان گفت: من يك ليوان آب مي خوام.