به: اکبر گنجی
شعري از كارل سند برگ -شاعر آمريكايي
(Carl Sandburg 1878_1967)
برگردان: غزاله
من مردم ام، جماعت ام، جمعيت ام، توده ام
مي داني
همه ي كارهاي بزرگ دنيا كار من است؟
من كارگرم،مخترع ام
سازنده ي غذاها و لباسهاي جهانم
من صداي گواه تاريخ ام
ناپلئون از من مي آيد
و لينكلن نيز
آنها مي ميرند
و من ناپلئون و لينكلن هاي ديگري مي آورم
زمين دانه هام من
كه تاب خواهم آورد شخم هاي بسياري را
توفان هاي سهمگين از من مي گذرد
فراموش مي كنم
شيره ي جانم ،
مكيده و دور ريخته مي شود
وبهترين هايم، تلف مي شوند
فراموش مي كنم من
جز مرگ همه چيز به سراغم مي آيد
واز من كار مي كشد
هر چه دارم مي بخشم
و باز هم فراموش مي كنم
گاهي مي خروشم
تكاني به خود مي دهم و
چند قطره ي سرخ، براي تاريخ
به يادگار مي گذارم
و ديگر بار فراموش مي كنم
وقتي كه من_مردم_ ياد گرفتم كه به خاطر بسپارم
وقتي كه من _مردم_ ياد گرفتم كه از ديروز درس بگيرم
واز ياد نبرم آن هايي را كه سالي پيش تر چپاول ام كردند
_كساني كه مرا به بازي گرفتند_
آنگاه در سراسر دنيا كسي نام" مردم" را بر زبان نخواهد آورد
با رگه هاي تمسخر در صداش
با پوز خند.
آنگاه است كه جماعت
جمعيت
توده
از راه مي رسد.
به : سعيد دارايي
سعيد جان ببخش اگر اين باز تد هيوز شباهت زيادي به تو دارد
شعري از تد هيوز- شاعر انگليسي(1930_1999)
برگردان: غزاله
بر فراز درختي نشسته
چشمهام بسته
آسوده ام،
فارغ از فریب روياها
ميان سر و پاي شكاري ام
در خواب مكرر كشتن هاي بي نقص،
خوردن هاي سير.
خلوت درختان بلند،
وزش نسيم،
و پرتو آفتاب
اينها امكانات من است
و روي زمين به آسمانهاست
تا من بهتر ببينم اش.
پاهام قفل شده بر پوست زمخت يك درخت.
تمام هستي براي خلقت چنگالها و تك تك پرهام
در كار بوده است
اكنون اما
من هستي را در چنگال مي گيرم
يا اوج گرفته و آهسته بر فرازش مي چرخم
مي ̕كشم در هر كجا كه بخواهم
زيرا همه چيز از آن من است
راه و رسم من
سرها را از تن گسستن است.
مرگ تقدير نا گزير هر جنبنده اي است
كه از جولانگاه من گذر كند
بدون بيانييه اي در حمايت از حقوقم.
خورشيد پس پشت من است
و چيزي عوض نشده
از زمان آغازم.
چشمان من دگرگوني را پذيرا نيست
من مي خواهم همه چيز را همين گونه كه هست نگه دارم.
۱
وقتي به من معرفي شد
خنديد، باور كردم
گريست، باور كردم
هندوانه اي، در پاركي پر از حشيش هديه كرد.
پس در آغوشش دفن شدم
تيتر درشت روزنامه ها:
حضور زنان در اجتماع
صورتم كبود است و شرمنده ي حضورم
حضور زنان در مجلس
روزنامه از چشمهاي كبود خوانده نمي شود
دو چرخه سواري بانوان
راه رفتن با پاهاي كبود چه سخت است
حضور زنان تيز هوش
زنان سرشناس
زنان هنرمند
زنان مخترع
زنان موفق
تيتر هيچ روزنامه اي نبود
حضور من در باور او.
فرشته ي عدالت
بر ديوارهاي كاخ دادگستري
با ترازويي در دست
نمي دانم چرا
برج پيزا را هر بار
مي آورد در خاطرم.
ميگذرم از ميدان و كاخ
از پله ها و آنگاه
ميخزم زير چادر دختران مدرسه
حالا اينجا هستم
در پاركها لاي بسته هاي كوچك
مخفياته دست به دست مي شوم
لاي خنده هاي كرم خورده ي زني
كه عشق مي فروشد
در كوله پشتي دختري
كه از خودش گريخته
صذايم را گوش كن
من دموكراسي هستم
_سيلي خورده، كبود_
زني كه مي خندد
در شعبه ي هزارو هفتصدو ده دادگاه خانواده
و هرگز خواب فرزندانش را نخواهد ديد