شعری از : میروسلاو هلوب
برگردان:غزاله
مرد خانه اي براي خودش ساخت
پي ريزي خودش
سنگ هاي خودش
ديوارهاي خودش
سقف خودش
دودكش و دود خودش
چشم انداز خودش از پنجره
*
باغي براي خودش ساخت
پرچين خودش
آويشن خودش
كرم خاكي خودش
شبنم شبانگاهي خودش
*
سهمش را از آسمان بالا بريد
وباغ را در آسمان پيچيد
و خانه را در باغ
و همه را در دستمال
و رفت
تنها چون روباهي قطبي
در ميان سرما
باران
بي پايان
بر جهان
يكي از مهمترين عوامل در پيشبرد يك داستان تعارض است تعارض مي تواند
بين قهرمان و ضد قهرمان باشد يك نويسنده ي خوب معمولا تضاد را به جاي
اين كه در بيرون بوجود بياورد در درون فرد قرار مي دهد در اين داستان هدايت
هر دو نوع تضاد را ايجاد ميكند يكي تعارض ميان كاكا رستم و داش آكل كه از
آنها مي توان به ترتيب به عنوان ضد قهرمان و قهرمان نام بردو ديگري تضاد
دروني شخصييت اصلي(داش اكل)كه ميتوان از آن به عنوان تضاد ميان عشق
و وظيفه ياد كرد . نويسنده از داش آكل با بكار گيري شاخص هاي موجود در او
امثال غيرت، ناموس دوست بودن، سخاوت و ...فردي مي سازد در نهايت
مسوليت پذيري و ايثار سپس او را با عشقي همراه مي كند كه از جنبه هاي
انساني و شرقي بهره مي گيرد انساني از اين جهت كه خوشبختي معشوق
را بر خواست خود ارجح مي داند و شرقي از اين جهت كه به وصال نمي
انجامد بر خلاف عشق غربي كه با وصل شروع مي شود. از همان ابتدا فكر
كردن به مرجان باعث مي شود كه داش آكل با ويژگيهاي قبلي اش تا حدي
فاصله بگيرد بنابراين مي توان او را به عنوان كاراكتر اصلي داستان كه
دستخوش تغيير و تحولاتي مي شود يك شخصيت پويا دانست
اين اثر را از جنبه هاي مختلفي مي توان بررسي كرد اما من در اينجا از ديدگاه
فلسفي و روانشناسي به آن مي پردازم.از ديدگاه فلسفي در اين داستان مي
توان به بررسي دو موضوع پرداخت:1. پوچي زندگي و مظاهر آن 2. غلبه ي
بدي بر خوبي. اين كه جهان بيني فلسفي هدايت تحت تاثيرافرادي چون كافكا
و خيام است بسيار گفته شده آنچه من مي دانم تفكر پوچ گرايانه و جبر گراياته
است كه در هر سه مشترك است.اگر چه اين نوع جهان بيني در يونان سه
هزار سال قبل هم وجود داشته يا افرادي چون سليمان نبي و بودا هم از پوچ
بودن زندگي گفته اند اما جبر گرايي در ميان نويسندگان قرن بيستم بيشتر ديده
ميشود. بسياري علت آن را پيچيده شدن و صنعتي شدن زندگي، وقوع دو جنگ
مخرب، شكست برخي مكاتب مانند سوسياليزم و نفي بسياري ارزشها مثل
ارزشهاي مذهبي و اخلاقي مي دانند.اما ياس فلسفي هدايت از يك سو ريشه
در حساسيتهاي رواني اش دارد زيرا او فرزند آخر يك خانواده ي مرفه
بودو از يك سو در مسايل بغرنج اجتماع خودش ريشه دارد.در اين
داستان راهي كه هدايت درابتدا براي رهايي از پوچي پيشنهاد مي كند
عشق است. ما در زندگي معمولي بيشتر مغز هستيم تا روح و جنبه ي
عقلا ني ما معمولا غلبه دارد اما در عشق فرصت پيش مي آيد كه جنبه
ي روحي انسان رو بيايد و تعادل برقرار شود. عشق باعث مي شود ديد
استاتيك و زيبايي شناسي ما نيز قوت گرفته و معني بهتري براي زندگي
بيابيم با عشق خوشبين مي شويم و بهتر مردم را تحمل مي كنيم ترس
و اضطراب و ياس جايش را به اميدواري و اعتماد به نفس و آرامش
ميدهد.اما در پايان، هدايت از عشق نيز چهره اي تلخ ترسيم مي كند و
به خواننده مي فهماند كه عشق هم يك نا كامي ديگر است.در واقع من
اين داستان را يك داستان عشقي نمي دانم زيرا عشق چيز مطبوعي
است ولي ما در اين داستان مطبوعيت نمي يابيم بلكه با خواندن آن
احساس ياس مي كنيم .موضوع ديگر غلبه ي بدي بر خوبي است. غلبه
ي ضد قهرمان (كا كا رستم) بر قهرمان( داش اكل) كه يكي بد مطلق و
ديگري خوب مطلق است كه البته مي تواند ضعف داستان هم باشد.مي
توان گفت غلبه ي زشتي بر زيبايي را هم داريم چرا كه صورت زشت
داش آكل بر سيرت زيبايش غلبه كرد.در واقع يكي از قويترين عوامل باز
دارنده ي او در ابراز عشق، زشتي صورتش است به طوريكه بارها اين
موضوع را در خلوت خود بيان ميكند.
از ديدگاه روانشناسي اين مطلب به طور خلاصه كشمكش بين نيازها و
اخلاقيات است. داش آكل خودش را محصور و زنداني شخصيتي كرده كه در
جامعه از خود نشان داده و به همين دليل دچار تناقص مي شود از يك طرف
انسان است و داراي نياز قوي عشق و از يك طرف اين نياز با ارزشهاي
اجتماعي كه او براي خودش ساخته در تعارض است در درون داش آكل تضاد
بين ايد و سوپراگوايجاد ميگردد كه بالاخره پيروزي با سوپراگو است اما به
راستي چرا داش اكل دچار اين تضاد مي شود و آيا اگر كسان ديگري جاي او
بودند دچار اين حس مي شدند؟ مثلا اگر آخوند فرصت طلبي جاي او بود چه
مي كرد يا يك حاجي بازاري رزل يا يك روشنفكر سر خورده( مثل مجيد در
فريدون سه پسر داشت عباس معروفي).داش آكل بزرگترين ضربه را از
صداقتش خورد او ارزشهاي اخلاقي و اجتماعي را صادقانه پذيرفته بود و فكر
زير پا گذاشتن آن راهم نميكرد. او نه مثل آخوند ها كلاه شرعي ميگذاشت نه
مثل حاجي بازاري ها رياكار بود و نه مثل روشنفكران به نسبي بودن اخلاق
معتقد بود. شكست شخصيت داستان در اثر صداقت را بيشتر در كارهاي كامو
ميبينيم مثلا مورسو را به خاطر خوردن قهوه در روز فوت مادرش محاكمه ميكنند
يا دوست دخترش ميپرسد مرا دوست داري مي گويد اگر تو بخواهي دختر
ميگويد با من ازدواج مي كني مي گويد اگر دوست داشته باشي.ميتوان داش
اكل رابامجيد، مورسو، يا حتي راسكلنيكف مقايسه كرد در درون راسكلنيكف
هم حس گناه وحس وظيفه در تعارض است اما در آنجا داستايفسكي عشق را
بهترين عامل رفع تضاد قرار مي دهد و اينجا هدايت با نيستي و مرگ به اين تضاد پايان مي بخشد.
حال ميپردازيم به عناصر نمادين داستان و كاركرد آن ها. وقتي براي اولين
بارداستان را خواندم هنگام صحبت كردن داش اكل و همسر حاجي صمد از
پشت پرده احساس كردم به زودي پاي عشقي به ميان كشيده خواهد شد گويا
عشق با پشت پرده بودن ارتباط عجيبي دارد.پرده در اينجا هويتي نمادگونه
داردو باعث ميشود قبل از اينكه خواننده به روند عاشق شدن داش اكل برسد
با پيش زمينه اي مستحكمتر به استقبال جريان برود. ديگر عنصر نمادين
داستان طوطي است كه داش اكل انرا تنها رازدار خود ميداندطوطي هميشه
فاش كننده ي راز است اما هدايت در ابتداي كار به طوطي به عنوان هوييتي
كه ميتواند رازدار باشد نگريسته تا در نهايت امر داستان را به گونه اي بسيار
زيبا به پايان برساند يا به عبارتي كژراهه يا شكست نرم رامبدل به در راستايي
كند و طوطي ويژگي شناخته شده اش را با فاش كردن سر داش اكل اعمال
كند. شايد بتوان گفت طوطي، داش اكل طبيعي وحقيقي است همان داش
اكلي كه در خواب از تمام قيد و بند ها رها مي شد و با مرجان معاشقه ميكرد و
حالا پس از مرگش طوطي به مرجان ميرسد در واقع داش آكل حقيقي به
وصال معشوق ميرسد..پايان سخن اينكه داستان داش اكل از لايه هاي باقوتي
برخوردار است كه با هر بار خواندن ميتوان اين لايه ها را كشف كرد واز جنبه هاي بسياري آنررا مورد بررسي قرار داد.
دوستت مي دارم بي ان كه بخواهم ات.
سال گشته گي است اين
كه به خود در پيچي ابروار
بغري بي آن كه بباري؟
سال گشته گي است اين
كه بخواهي اش
بي اين كه بيفشاري اش؟
سال گشته گي است اين؟
خواستن اش
تمناي هر رگ
بي آن كه در ميان باشد
خواهشي حتا؟
نهايت عاشقي ست اين؟
آن وعده ي ديدار در فراسوي پيكرهاست؟
شاملو
هنجار شكني مورسو ابتدا نا آگاهانه بود به د ليل خصوصيات شخصيتي اش.او به خاطر صداقتش با جامعه نا هماهنگي دارد جامعه اي كه همه در آن به دروغ و ريا مشغولند.مورسو همانطور كه هست خودش را نشان ميدهد و چنانكه هست زندگي مي كند.او قيد وبتد هاي اجتماعي و مذهبي را به راحتي از دست و پاي خود باز مينمايد.مورسو عواطف را عاداتي بيش نميداند از نظر او مادرش در سراي سالمندان گريه مي كند چون به او عادت كرده پس از چند ماه اگر ميخواستند او را ازسراي سالمندان بيرون بياورند باز هم گريه مي كرد باز هم به خاطر تغيير عادت. مورسو تنها در زمان حال مي انديشد و به اين دليل عاطفه و دوست داشتن را نوعي عادت ميداند و براي اينكه عادت مادرش را به هم نزند در آخرين سال اقامتش به سراي سالمندان نميرود.همانطور كه كامو در كتاب افسانه ي سيزيف مي گويد"به آنچه كه ما را با برخي انسانها وابسته ميكند نام عشق ندهيم"اينجا نيز تصويري كه مورسو از عشق مي دهد همين است.مورسو انسان قرن بيستمي است كه كاملا با صداقت رفتار مي كند و به همين دليل با جامعه خويش بيگانه است. به تعبيري ميتوان گفت مورسو مسيحي است كه در قرن بيستم ظهور كرده . مورسو نيز چون مسيح مرگ خويش را پذيرفت او آنقدر نا آگاهانه به زير پا گذاشتن هنجارهاي اجتماعي مبادرت ورزيده كه خودش را گناهكار نمي داند بنا بر اين لزومي در گرفتن وكيل نمي بيند مورسو معصوم نيست يك جا دروغ ميگويد و آدم هم مي كشد و اين تفاوت او با مسيح است.
به دریا می ریزم
پر از موج
به خیابان می آیم.