تو نیستی
تا دستهایم را بگیری
و راه بیافتیم سمت میدان
تو نیستی
آنقدر مرا بچرخانی
تا گوشه ای بایستیم
و بعد چای تخم مرغ سیب زمینی آب پز
و گرمای سماور و ذغال روی سینه ی من
تو نیستی
در موهای ژولیده ات دست ببری
به من تکیه بزنی
و شعرهای نقد پهلو بریزی
تو نیستی تا کتابی روی من بگذاری
و در صفحه ی اول آن بنویسی:
به: غزاله خانم بزی.....
از هندوانه و انار
شناسنامه ات را گم کرده ای؟
مهم نیست
به تبت احوال آسمان رجوع کن
فایل ها پر از ستاره است
فرشتگان نامت را بر درازترین شب سال نوشته اند.